6 تیر 1400
۲ views
نظر %

کتاب پنج قدم فاصله به قلم ریچل لیپینکت و میکی داتری و توبیاس ایاکونیس، قصۀ عاشقانه‌ی دو جوان بیمار را به تصویر می‌کشد که هنگام معالجه بیماری‌شان، دلباخته‌ی هم می‌شوند.

پنج قدم فاصله (Five feet apart) رمان عاشقانه‌ای است که هر شخصی را می‌تواند شیفته‌ی خود کند. داستان در آن واحد که موضوعی عاشقانه را نقل می‌کند به بحث ناخوشایند و غمناک بیماری خاص نیز می‌پردازد که ممکن است تعداد زیادی از افراد بطور حقیقی از آن رنج ببرند و این موضوع هنگامی سبب آزردگی خاطر بیشتری می‌شود که که افراد دچار عارضه‌ای به نام عشق شوند. عشقی که هیچگاه نتوانند به آن برسند.

استلا و ویل، هر دو با بیماری فیبروز کیستیک دست و پنجه نرم می‌کنند که یک بیماری دستگاه تنفسی است که زمینه عفونت‌های مختلف باکتریایی را در بدن ایجاد می‌کند. این زوج با یک مشکل مواجهند و آن این است که آن‌ها نباید یکدیگر را لمس کنند زیرا یکی از آن‌ها بیماری دیگری علاوه بر فیبروز کیستیک دارد که منتقل می‌شود.

ریچل لیپینکت (Rachael Lippincott) در این کتاب داستان آشنایی استلا و ویل در بیمارستان را به رشته تحریر درآورده است. آن دو هر چند مدت یکبار باید برای بررسی وضعیت ریه‌هایشان در بیمارستان بستری شوند. ویل که اتاقش کمی آن‌طرف‌تر از استلا است، توجهش به رفتار گرم استلا با بیماران و مسئولان بیمارستان جلب می‌شود و تا طبقه پنجم به دنبال استلا می‌رود تا بتواند چند کلمه‌ای با او صحبت کند.

پس از پایان صحبتشان پرستار به استلا می‌گوید که ویل، علاوه بر داشتن فیبروز کیستیک یک بیماری خطرناک دیگر نیز دارد که تا چند سال دیگر خواهد مرد و به او تذکر می‌دهد که از ویل دوری کند زیرا بیماری ویل واگیردار بوده و اگر استلا آن بیماری را بگیرد سرنوشتی جز سرنوشت ویل نخواهد داشت.

بخشی از کتاب

لباسم را عوض می‌کنم، آهسته و بااحتیاط راه می‌روم، یک جفت ساق می‌پوشم، تی‌شرت رنگی‌ای که اَبی از گرند کنیون برایم آورده بود را به تن می‌کنم. خودم را در ‌آینه نگاه می‌کنم، حلقه‌های سیاه دور چشمم در این چند ماه گذشته از همیشه تیره‌تر شده‌اند. موهایم را سریع شانه می‌کنم و دم‌اسبی می‌بندم؛ ولی اخم می‌کنم، آن‌قدرها هم که انتظارش را داشتم خوب نشد.

دوباره موهایم را باز می‌کنم و با رضایت به تصویر خودم در آینه با موهایم که دور شانه‌هایم ریخته نگاه می‌کنم. کیف آرایشم را از انتهای کشو درمی‌آورم و کمی ریمل و برق لب می‌زنم، تصور اینکه ویل نه تنها مرا زنده ببیند، بلکه با کمی‌ آرایش هم ببیند و به چشمانم و به لبان رژدار من نگاه ‌کند، لبخند بر لبانم می‌نشاند. آیا دلش می‌خواهد مرا ببوسد؟

می‌دانم هیچ‌وقت این کار را نخواهیم کرد؛ ولی آیا در دلش چنین چیزی می‌خواهد؟

گونه‌هایم گل می‌اندازد و سرَم را تکان می‌دهم و به او پیام می‌دهم. به او می‌گویم که ده دقیقه‌ی دیگر مرا در تالار اصلی ببیند.

بند شانه‌ای اکسیژن سیارم را کوتاه‌تر می‌کنم، راه سریع‌تر را انتخاب می‌کنم، از آسانسور بالا می‌روم، ‌از روی پل رد می‌شوم و وارد ساختمان شماره‌ی 2 می‌شوم، از پله‌ها پایین می‌روم و وارد تالار اصلی می‌شوم که یعنی حدوداً کل نیمه‌ی پشتیِ ساختمان را رد می‌کنم. روی نیمکتی می‌نشینم، گیاهان و درختان را تماشا می‌کنم، صدای جریان آب از فواره‌ی‌ سنگی پشت‌سرم آرام شنیده می‌شود.

قلبم از این فکر که چند دقیقه‌ی دیگر او را می‌بینم به تپش افتاده.

هیجان‌زده و با استرس، گوشی‌ام را درمی‌آورم و زمان را چک می‌کنم. ده دقیقه از زمان پیامم به ویل می‌گذرد و هنوز نیامده.

به اشتراک بگذارید

محمد صادق واعظی
نویسنده مطلب sadegh