نویسنده: لوییزامی الکات
کتاب زنان کوچک، شرح زندگی یک ساله خانواده ای فقیر است که در شرایط سخت، امیدشان را از دست نمی دهند. پدر خانواده ی مارچ در جنگ است و چهار دخترش به همراه مادرشان زندگیشان را اداره می کنند. کتاب زندگی و سرگرمی های دختران را نشان می دهد و هر فصل روایت بخشی از زندگی یک ساله ی دختران مارچ است. مارگارت که دختر اول خانواده است، عاشق زندگی های مجلل و مادیات است. دختر دوم جوزفین روحیاتی پسرانه دارد و قصد دارد در آینده نویسنده ی بزرگی شود. الیزابت، دختر سوم خانواده ، دختری خجالتی و عاشق پیانو و موسیقیست. ایمی هم فرزند آخر خانواده است، ایمی می خواهد نقاش مشهوری شود.

لینک دانلود از کانال تلگرام کتابصوتیها

 

***

زنان کوچک (به انگلیسی: Little Women) نام رمان بلندی از لوییزا می الکات (زاده ۱۸۳۲، درگذشت ۱۸۸۸)، نویسنده آمریکایی است. زنان کوچک داستانی است که به بیش از ۵۰ زبان ترجمه شده است محل اتفاق این داستان در شهر بوستون، ایالت ماساچوست آمریکا است و زمان این داستان در اواسط قرن نوزدهم است و موفق شده‌است از میان مرزهای فرهنگی و مذهبی عبور کند. اقتباسی از این داستان در اپرا، نمایش موزیکال، برنامه‌های تلویزیونی، هالیوود، بالیوود و انیمه‌های ژاپنی استفاده شده‌است.[۱] داستان در مورد زندگی ۴ خواهر -مگی، جو، بتی و ایمی مارچ- است، که با الهام از زندگی واقعی نویسنده با سه خواهرش نوشته شده‌است. جلد اول، زنان کوچک، به اندازه‌ای موفق بود که نوشتن جلد دوم، همسران خوب را موجب شد که به اندازه جلد اول موفق بود. چاپ کتاب در یک نسخه اول بار در سال ۱۸۸۰ با عنوان زنان کوچک انجام شد. الکات ادامه این داستان را با دو کتاب به نام‌های مردان کوچک و پسران جو ادامه داد.

شخصیت‌های داستان
جو (Jo)
شخصیت محوری داستان، دختری است ۱۵ ساله لاغر و قد بلند که مغرور، رک، جسور، اصولی و وفادار است. علاقه‌مند به خواندن و نوشتن، که صفحه به صفحه کتاب و نمایشنامه می‌نویسد. او خود را به شکل یک پسر در می‌آورد و دوست ندارد که به علت دختر بودن در همهٔ کارها محدودیت داشته باشد. بهترین و صمیمی‌ترین دوست او تئودور (لاری) لارنس است که جو او را تدی صدا می‌زند. جو معلم اخلاق و محرم اسرار خواهر خود، بت می‌باشد. اسم کامل او ژوزفین است و به عنوان همدم در خانهٔ عمهٔ پیر خود کار می‌کند. در نهایت در کتاب همسران خوب، جو با پروفسور بائر ازدواج می‌کند و در کتاب پسران جو او و همسرش صاحب یک مدرسهٔ شبانه‌روزی هستند.[۱]

مگ (Meg)
مگ بزرگترین دختر خانواده است و شانزده سال سن دارد . اوبه بچه‌های مردم درس می‌دهد. او زیباست و چون بیش تر از همه زندگی مجلل گذشته‌شان را به خاطر می‌آورد، بیش تر از سه خواهر خود طرفدار تجمل و ثروت است و دوست دارد ثروتمند شود. او معلم اخلاق ایمی است. نام کامل مگ، مارگارت است. در آخر کتاب زنان کوچک و اول کتاب همسران خوب مگ با جان بروک معلم تئودور (لاری) لارنس ازدواج می کند و درآخر از او صاحب یک پسر و دختر دوقلو به نام های دمی و دیزی می شود که هر دو در کتاب پسران جو در مدرسه جو و پروفسور بایر درس می‌خوانند .

بت (Beth)
بت دختر سوم خانواده است و سیزده سال سن دارد . او به پیانو علاقه زیادی دارد ولی در خانه‌شان پیانوی خوبی نیست و خودش در خانه درس می‌خواند و کمک زیادی در تمیز کردن خانه انجام می‌دهد. او خواهر خود، جو را از بقیهٔ خواهرها بیش تر دوست دارد. بت چند بچه گربه به عنوان حیوان خانگی نگه می دارد و بسیار خجالتی است به همین دلیل به مدرسه نرفت و درخانه به تحصیل ادامه داد . در کتاب زنان کوچک بت برای کمک به خانواده ای فقیر به بیماری مبتلا شد و همین بیماری باعث شد در کتاب همسران خوب در سن بیست و دو سالگی براثر تب اسکارلت از دنیا برود.

ایمی (Amy)
ایمی کوچکترین دختر خانواده دوازده سال سن دارد و البته زیباترین آنهاست. او موهایی طلایی و چشمانی آبی و پوستی سفید رنگ دارد. در کل کمی مغرور است و سعی می‌کند بزرگتر از سنش رفتار کند. ایمی در نقاشی مهارت بالایی دارد و در کتاب همسران خوب به جای جو با عمه مارچ به سفر اروپا رفت. در پایان همسران خوب او با لاری ازدواج کرد و از او صاحب دختری شد که به یاد خواهرش بت نامش را بتی گذاشت.

خانم مارچ (Mrs. March)
خانم مارچ که مادر این ۴ دختر است، خانمي بسیار عاقل و زیبا است که همواره به بچه‌هایش کمک می‌کند و درس‌هایی از زندگی را به آن‌ها می‌آموزد.

لاری (Laurie)
لاری نوه همسایه آن هاست که به دلیل از دست دادن والدینش پیش پدربزرگ پدری اش زندگی می‌کند و در داستان دوست مورد علاقهٔ جو خواهد شد. او به نواختن موسیقی ـ به خصوص پیانو ـ علاقه زیادی دارد ولی پدربزرگ او دوست ندارد که لاری هنرمند شود و می‌خواهد او را وادار کند تا بازرگان شود و عشق خود به موسیقی را فراموش کند. لاری ایتالیایی است و بسیار خوش‌قیافه و ثروتمند می‌باشد، ولی شیطان و کمی عجول و فضول است. او به همسایه‌های خود، به خصوص جو، علاقهٔ زیادی دارد. نام واقعی او تئودور است ولی چون دیگران او را دورا صدا می زنندـ که یک اسم دخترانه است ـ نام خود را به لاری تغییر داده است و هیچ‌کس به جز جو او را تدی صدا نمی‌زند. لاری ابتدا قصد ازدواج با جو را داشت. اما جو به او گفت که نمی تواند لاری را چیزی به جز برادرش تصور کند! لاری به اروپا می رود و در آنجا ایمی را که حالا زنی زیبا شده بود می‌بیند و پس از مشاجراتی آن دو باهم ازدواج می‌کنند.

جان بروک (John Brook)
آقای بروک معلم خصوصی لاری است که به مرور عاشق مگ می‌شود و از او درخواست ازدواج می‌کند. او از مگ یک پسر و دختر دوقلو به نام های دمی و دیزی دارد که هر دو در مدرسه شبانه روزی جو و پروفسور بایر درس می خوانند. او همچنین یک دختر کوچک به نام جوزفین (جوزی) هم دارد . جان بروک در کتاب پسران جو از دنیا می‌رود.

آقای لارنس پیر(Mr laurence)
جیمز لارنس پدربزرگ لاری است که با وجود ظاهر خشنش قلبی مهربان دارد و لاری را بسیار دوست می‌دارد. او دوست صمیمی پدربزرگ جو بوده‌است و چون جو خیلی شبیه به پدربزرگش است، آقای لارنس خیلی او را دوست دارد. آقای لارنس نوه‌ای داشته که او را از دست داده است؛ و پیانو ی نوه اش را به بت می‌بخشد تا بتواند تمرین کند.

پروفسور بایر (Professor Bhaer)
فردریک بایر پروفسوری آلمانی است که جو در کتاب دوم با او آشنا می‌شود و با او دوست می‌شود و بعد از لاری او را بهترین دوست خود می‌داند. او در پایان همسران خوب با جو ازدواج می کند و از او صاحب دو پسر می شود. او و جو صاحب مدرسه شبانه روزی می‌شوند.
داستان
داستان در مورد خانواده مارچ است که قبلاً پولدار بوده‌اند ولی الان وضعیت خوبی ندارند و پدرشان برای کمک به سربازان وطن به جنگ رفته‌است و و حالا آن‌ها سعی می‌کنند زندگی خود را اداره کرده و در کنارش به مردم محتاج کمک کنند. آن‌ها همگی زندگی نسبتاً سختی دارند و از یکدیگر حمایت می‌کنند و ماجراهای جالبی برایشان پیش می‌آید. در کتاب دوم، ماجراهای جالبی پیش می‌آید که از برجسته‌ترینشان می‌توان به این ماجراها اشاره کرد: لاری عاشق جو می‌شود و جو هم که این موضوع را فهمیده است، سعی می‌کند از او دوری کند؛ ولی یک روز وقتی برای قدم زدن به بیرون می‌روند لاری درخواست خود را به زبان می‌آورد و از جو می‌خواهد با او ازدواج کند. لاری به او می‌گوید که از اولین لحظه‌ای که او را دیده است عاشقش شده است. جو درخواست او را رد می‌کند و به او می‌گوید که با وجود این که سعی کرده‌است، نتوانسته است عاشق لاری باشد.

لاری که افسرده شده‌است به همراه پدربزرگ خود به اروپا می‌رود و در آن جا ایمی را ملاقات می‌کند و چون ایمی خیلی با او مهربان بوده‌است، عاشق ایمی می‌شود (و می‌فهمد که هیچ زنی برای او بهتر از ایمی پیدا نمی‌شود حتی جو) و ایمی هم عاشق او می‌شود با او ازدواج می‌کند.

بت مریض می‌شود و خود این را می‌داند ولی از مرگ نمی‌ترسد و شجاعانه با آن روبه رو می‌شود و سرانجام می‌میرد. جو که از مرگ خواهر خود بسیار اندوهگین شده‌است کتابی به نام “بتِ من”(My Beth) می‌نویسد و آن را برای دوست خود پروفسور می‌فرستد. پروفسور با خواندن کتاب عاشق جو می‌شود و جو هم با وجود این که به لاری گفته است هرگز ازدواج نمی‌کند، عاشق پروفسور می‌شود و وقتی پروفسور بعد از ازدواج ایمی و لاری به آمریکا می‌آید، جو را ملاقات می‌کند و سرانجام به او می‌گوید که دوستش دارد و آن‌ها با هم ازدواج می‌کنند.

مگ صاحب دوقلو و جو هم صاحب دو پسر می‌شود و ایمی هم صاحب یک دختر زیبا می‌شود؛ و این گونه است که داستان پایان می‌یابد.

به اشتراک بگذارید

نویسنده مطلب مدیر پابلو
گر مرد رهی میان خون باید رفت / وز پای فتاده سرنگون باید رفت / تو پای به راه در نه و هیچ مپرس / خود راه بگویدت که چون باید رفت ...