خالد حسـينی، در اسـفند ۱٣۴۴ خورشيدی در شهر کابل بدنیا آمد. پدر و مادر وی اهل هرات بودند . پدرش به‌عنوان دیپلمات در وزارت امور خارجه افغانستان مشغول بود، و مادرش آموزگار زبان فارسی دری و تاريخ در يکی از دبيرستان‌های بزرگ کابل بود. در سال ۱٣۵۵ خورشيدی ، زمانی که پدر خالد حسينی از جانب وزارت امور خارجه افغانستان به فرانسه ماموریت میگیرد، او همراه با خانواده به پاريس سفر می نمایدو بدین ترتیب کودکی خود را در فرانسه سپری می کند.

به‌دنبال کودتای خونين کمونیستی در افغانستان و حمله ارتش سرخ شوروی به اين کشور، پدر خالد حسینی، در سال ۱۹۸۰ ميلادی از سفارت افغانستان عزل گشت و خانواده حسینی به ایالات متحده آمريکا بعنوان پناهنده سیاسی مهاجرت نمودند و در سن خوزه که سومین شهر بزرگ ایالت کالیفرنیا است ، ساکن شدند و بدین ترتیب خالد دوران نوجوانی خود را نیز در آمریکا پشت سر گذاشت.

او در سال ۱۹٨۴ ميلادی، از دبیرستان فارغ‌التحصیل شد و سپس در دانشگاه “سانتا کلارا” ثبت نام کرد. او در سال ۱۹٨٨ ميلادی، مدرک لیسانس خود را در رشتۀ زیست‌شناسی از آن‌جا دریافت نمود و سال بعد، وارد دانشگاه پزشکی شهر سن دیگو در کالیفرنیا شد و موفق شد در سال ۱۹۹٣ مدرک پزشکی خود را از آن دانشگاه دریافت نماید. خالد بین سال‌های ۱۹۹٦ و ٢٠٠۴ ميلادی، دورۀ کارآموزی خود را در رشته پزشکی داخلی در بیمارستانی در شهر لس آنجلس گذراند. او در سال 2001 درحالیکه مشغول گذراندن دوره کارآموزی خود بود، شروع به نوشتن اولین رمان خود به نام بادبادک باز نمود رمانی که او را به عنوان یک نویسنده به جهان شناساند. طبق اظهارات خودش این کتاب سی بار سابقه رد شدن توسط انتشارات گوناگون را داشته است و خود نویسنده هم اطمینانی به موفقیت چشمگیر کتاب نداشته ولی وی از هیچ تلاشی فروگذار نکرد تا جایی که نهایتاً کتاب به چاپ رسید و چهره جدیدی از فرهنگ و ریشه‌های ملت افغانستان برای دنیا به تصویر کشید. بالاخره این رمان که در سال ۲۰۰۳ به چاپ رسید و رکورد يکی از پرفروش‌ترين کتاب‌های جهان را از آن خود کرد. چنان که به عنوان سومین اثر پرفروش همان سال معرفی و در ۴٨ کشور جهان منتشر شد و بدين ترتيب موفقيت بزرگی را برای ادبيات افغانستان در صحنه بین‌المللی رقم زد.

این موفقیت چشمگیر خالد سبب شد تا در سال ٢٠٠٦ ميلادی، از ســوی آژانس پناهندگان ســازمان ملل به عنوان متحد سفیر حسن نیت، معرفی گردد. او با همکاری اين آژانس سفری به داخل افغانستان کرد. اين سفر ايدۀ ايجاد يک نهاد کمک‌رسانی به افغان‌ها را در ذهن وی رقم زد و از اين رو، در سال ٢٠٠٧ ميلادی، برای ارائه کمک‌های انسان‌دوستانه در افغانستان “بنیاد خالد حسینی” را تاسیس نمود و در همان سال، رمان دوم خالد حسينی،با عنوان “هزار خورشيد پر زرق و برق” يا “هزار خورشید تابان” چاپ شد و در حال حاضر، اين رمان در ۴٠ کشور به چاپ رسید.

خالد حسینی ازدواج کرده و دارای دو فرزند (یک پسر و یک دختر با نام‌های حارث و فرح) و هم اکنون با خانوادۀ خود در شمال کالیفرنیا زندگی می‌کند.

هرچند خالد حسینی به زبان‌های فارسی و فرانسه تسلط کامل دارد و در سنین پایین داستان‌هایی به این زبان‌ها نوشته است اما انگلیسی، زبانی است که برای نوشتن ترجیح می‌دهد و این موضوع سبب انتقادات زیادی از طرف نویسندگان افغان شده است.خالد حسینی از کودکی با شعرای فارسی زبان مانند حافظ، خیام و مولانا ارتباط خاصی برقرار کرده است و هنوز نیز دیوان حافظ را کتاب مورد علاقه‌اش می‌داند. او با به کارگیری تصاویر روشنی که از زندگی در افغانستان داشته و با پرورش شخصیت‌های اکثراً واقعی دست به نوشتن زده است و توانسته به خوبی به مفاهیمی همچون نژادپرستی، فداکاری، صلح و شهامت در قالب مسائل قومی و انسانی اشاره کند.

خلاصه کتاب:

کتاب بادبادک باز این اولین رمان یک نویسنده افغانستانی – آمریکایی است که به زبان انگلیسی منتشر می شود. بادبادک باز در بستر وقایع سیاسی و تاریخی، یک داستان امروزی را در دل خاورمیانه روایت می کند.

کتاب بادبادک باز داستانی است از زندگی پسر افغانی به نام امیر که قبل از اغتشاشات افغانستان در کابل زندگی می کرده است. داستان با افغانستان نسبتا آزاد در دهه ۱۹۷۰ شروع می شود که تحت سلطه نظام پادشاهی قرار دارد. امیر با پدرش در عمارتی بزرگ در کابل زندگی میکرد و تنها فرزند خانواده بود. مادرش هنگام زایمان از دنیا رفته بود و امیر همیشه خود را مقصر ان حادثه و کم توجهی پدر نسبت به خود را به خاطر مرگ مادرش می دانست.

در عمارتی که امیر زندگی می کرد، خدمتکاری به نام علی به همراه فرزندش حسن که تقریبا هم سن امیر بود نیز حضور داشتند. مادر حسن بعد از زایمان آنها را ترک کرده بود و علی و پسرش تنهایی زندگی می کردند.

امیر و حسن همبازی های خوبی برای یکدیگر هستند ولی امیر همیشه خجالت می کشد تا حسن را دوست خود به نامد. حسن خدمتکار و دوستی وفادار و فداکار بود و همیشه به امیر می گفت: هزاران بار جانم به فدایت. ولی امیر همیشه به خاطر محبتی که پدرش نسبت به علی و حسن داشت، حسادت می کرد و تصور می نمود با رفتن آنها از آن عمارت توجه و محبت پدرش نسبت او بیشتر خواهد شد.

در کابل مسابقات بادبادک بازی به راه بود و حسن و امیر با مهارت خاصی در این مسابقات شرکت می کردند. داستان اصلی رمان از زمانی آغاز می شود که آن دو برای شرکت در مسابقه ای بزرگ آماده می شوند و امیر برای جلب توجه و محبت و افتخار پدرش خود را ملزم به برد در این مسابقه می داند. آنها با تلاش و همکاری یکدیگر در آن مسابقه برنده می شوند و حسن برای بدست آوردن بادبادکی که شکست داده بودند، به دور دستها می رود و امیر هم به دنبالش ولی زمانی که امیر می رسد با صحنه ای رو به رو می شود که حسن دچار مشکل شده است و در آن کوچه بن بست و تاریک حسن به خاطر وفاداری به امیر و تحویل ندادن بادبادک آبی به پسری قلدر به نام آصف، مورد تجاوز قرار می گیرد. امیر این صحنه را تماشا می کند ولی نمی تواند یا نمی خواهد به حسن کمک کند و دوان دوان به خانه خود باز می گردد ولی بعد از آن حادثه امیر نمی تواند با وجدانش کنار بیاید و با متهم کردن حسن به دزدی او را از خانه بیرون می کند.

سالها بعد که روسها به افغانستان حمله می کنند، امیر و پدرش به امریکا فرار می کنند و امیر در آنجا با دختری افغانی ازدواج می کند و در مدت 10 سال و با وجود درمانهای بسیار نمی توانند صاحب فرزندی شوند.

بعد از سالها دوست پدر امیر(رحیم خان) با او تماس می گیرد و از امیر می خواهد که به پاکستان برود . در پاکستان امیر می فهمد که پدرش با مادر حسن رابطه نامشروع داشته و حسن برادرش است و متوجه می شود که در حمله طالبان به عمارت قدیمی آنها در کابل، حسن و همسرش بدلیل حفاظت از عمارت بدست طالبان به شهادت می رسند. رحیم خان از امیر می خواهد که به کابل رفته و پسر حسن(سهراب) را پیدا کند و او را به یک یتیم خانه مناسب در پاکستان بسپارد.

امیر پسر را پیدا می کند و با سختی و مشقت زیادی که تحمل میکند و جان خود را به خاطر برادرزاده اش به خطر می اندازد، تصمیم می گیرد او را با خود به امریکا ببرد زیرا خودش فرزندی ندارد.


نویسنده مطلب narsis