مارگارت مانرلین میچل مارش که بیشتر با عنوان مارگارت میچل شناخته می‌شود، نویسنده و روزنامه‌نگار زن آمریکایی بود. میچل در طول زندگی‌اش یک رمان با موضوع جنگ داخلی آمریکا به نام بربادرفته منتشر کرد. مارگارت به‌خاطر این رمان موفق به دریافت جایزهٔ کتاب ملی در سال ۱۹۳۶ و جایزهٔ ادبی پولیتزر در سال ۱۹۳۷ شد. در سال‌های اخیر، یک مجموعه از نوشته‌های دوران دختری و نوجوانی میچل با عنوان لاست لایسن منتشر شده‌است.

خلاصه رمان:

بر باد رفته اثر به یادماندنی و پرفروش مارگارت میچل نویسنده ی زن آمریکایی است . او در کتاب به شکلی زیبا بخشی از تاریخ آمریکا را هم گنجانده است.داستان درباره ی دختری به نام اسکارلت اهارا است .پدر اسکارلت یک زمیندار متمول جنوبی است .اسکارلت یک دختر نازپرورده و سبک سر است که تنها تفریحش جلب توجه مردان اطرافش است. وقتی او خبر نامزدی اشلی(پسر یکی از زمینداران همسایه )با دختری ساده وبی آلایش به نام ملانی را میشنود حسادت زنانه اش تحریک میشود و به اشلی ابراز علاقه میکند اشلی او را از خود میراند وقتی اشلی میرود مردی بدنام به نام رت که شاهد این ماجرا بوده از اسکارلت میخواهد به جای اشلی اورا دوست بدارد اسکارلت پیشنهاد اورا رد میکند.اسکارلت برای تحریک حسادت اشلی با برادر ملانی ازدواج میکند.جنگ شمال و جنوب آمریکا در میگیرد و اشلی و برادر ملانی و بقیه ی مردان به جنگ میروند. شوهر اسکارلت در جنگ میمیرد و اسکارلت که در اوج جوانی بیوه شده از این وضع پیش مادرش شکوه میکند مادرش هم برای بهتر شدن روحیه ی اسکارلت پیشنهاد میکند او را به شهری دیگر نزد ملانی خواهر شوهرش بفرستد.اسکارلت برای نزدیکتر شدن به اشلی این پیشنهاد را می پسندد .

در یک مهمانی اسکارلت دو باره رت را ملاقات میکند و به این ترتیب پای رت به خانه ی ملانی هم باز میشود.وقتی جنگ به اوج خود میرسد رت به اسکارلت کمک میکند از شهر در معرض اشغال به همراه ملانی بیمار بگریزد و به املاک پدرش برگردد.رویای اسکارلت که تصور میکند در خانه همه چیز به سامان است با دیدن وضع خانه فرو می پاشد؛او میبیند که مادر ش مرده ؛پدرش عقلش را از دست داده؛خواهرانش هم بیمارند پس از مدتی پدرش هم میمیرد.اشلی هم به آنجا می آید و کم کم به اسکارلت علاقه مند می شود.از طرفی اسکارلت شدیدا به پول نیاز دارد.برای همین به دیدن رت که به زندان افتاده میرود اما وقتی که می فهمد او پولی ندارد تصمیم میگیرد با نامزد خواهرش ازدواج کند.بعد از این ازدواج او که مقداری پول به دست آورده علاوه بر نجات املاک پدرش از مصادره ؛تصمیم میگیرد با سرمایه اش تجارت کند. البته در آن زمان چنین کاری برای یک زن دور از شان بوده.در یکی از روزهایی که او برای کار به بیرون میرود دزدان به او حمله میکنند اما او نجات می یابد ؛همسرش برای انتقام گرفتن همراه با اشلی و عده ای دیگر میروند.همسرش کشته میشود و اشلی زخمی باز میگردد،رت جان اشلی را نجات میدهد.

سرانجام او با رت (که ثروتمند هم بوده)ازدواج میکند ولی مشغول بودن ذهن اسکارلت به اشلی؛ رت را آزار می دهد این علاقه برای اسکارلت بی آبرویی به بار می آورد ولی ملانی با بزرگواری می بخشد.تنها دختر اسکارلت و رت در ماجرایی میمیرد و اسکارلت رت را مقصر اصلی میخواند.سر انجام ملانی میمیرد ولی قبل از مرگ از اسکارلت میخواهد مراقب اشلی باشد.اسکارلت تنها در آن لحظه از اشلی دل میکند که با مرگ ملانی روبرو میشود.او در آن زمان میفهمد که چه دوست باارزشی را ازدست داده او برای از دست ندادن رت هم تلاش میکند ولی رت هم اورا ترک میکند و علاقه ی او به اشلی مبدل به نفرت میشود سرانجام اسکارلت تصمیم میگیرد به املاک پدری اش باز گردد و سعی کند دوباره رت را بدست آورد.

 

”اسکارلت، من هیچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را با حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این ظرف شکسته، همان است که اول داشته‌ام.
آنچه که شکست، شکسته و من ترجیح می‌دهم که در خاطره خود همیشه آن را به همان صورتی که روز اول بود، حفظ کنم تا اینکه آن تکه‌ها را به هم بچسبانم و تا وقتی زنده‌ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببینم.”

 

به اشتراک بگذارید

نویسنده مطلب narsis