هری پاتر 11 ساله یک پسر انگلیسی یتیم است که یک جای زخم نشانه مانند روی پیشانییش دارد ولی نمی داند آن نشانه چیست ، مجبور است با عمه و شوهر عمه وحشتناکش، که دورسلی ها نام دارند و پسر خپله و لوسشان دادلی زندگی کند. آنها با هری ظالمانه رفتار می کنند و او را دوست ندارند.
اما همه چیز با اتفاقی عوض میشود . در آن زمان جغدی نامه رسان پیغام می آورد که هری در مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز پذیرفته شده است .

هری با همراهی مردی با هیکلی خیلی بزرگ به نام هاگرید از “هاگوارتز” که شکاربان مدرسه است، برای مدت کمی برای خرید از دورسلی ها دور می شود. هاگرید مطمئن می شود که هری همه وسایل مدرسه (چوبدستی، ردا و غیره) را به شکل مناسبی از مغازه های مربوط به سحر و جادو در کوچه دیاگون ( کوچه ای جادویی و زیبا در لندن ) می خرد. هاگرید همچنین به هری همه چیز را درباره والدین مرحومش “جیمز و لیلی پاتر”، جادوگران افسانه ای که آنها هم در هاگوارتز حضور داشته اند، می گوید. اگرچه هری دلش برای والدینش تنگ می شود، اما از این که که می فهمد که جادو در خانواده اش جا دارد خوشحال می شود!

هری مجبور است از خیابان دیاگون به سوی دروسلی های وحشتناک بر گردد. اما درباره مدرسه جدیدش هیجان زده است… و نمی تواند تا اول سپتامبر روزی که می تواند به هاگوارتز برود منتظر بماند.

در روز بزرگ، در میان خوشحالی دروسلی ها از این که هری از پیششان می رود هری به ایستگاه ” کینگ کراس ” می رود. جایی که او باید در سکوی عجیب “نه و سه چهارم” سوار قطار سریع السیر هاگوارتز شود. هری در موقع سوار شدن به قطار با “رون ویزلی” و ساحره مشتاقی به نام “هرمیون گرنجر” که بعداً نزدیک ترین دوستانش می شوند ملاقات می کند. موقعی که ترن در قلعه عظیمی توقف می کند هری متحیر می ماند. او نمی تواند باور کند که این مکان دیدنی اسرارآمیز واقعاً مدرسه هاگوارتز است.

هرکه وارد هاگوارتز می شود باید در یکی از گروه های چهارگانه مدرسه مشغول فعالیت شود که عبارتند از “گریفیندور” – “اسلیترین” – “رونکلا” – “هافلپاف”

کسانی در گریفیندور می افتند که با استعداد و شجاع باشند

کسانی در رونکلا می افتند که تیزهوش باشند

کسانی در اسلیترین می افتند که در شجره نامه خانوادگی شان همه جادوگر و “گندزاده” (اصطلاحی که اسلیترینی ها به کسانی که پدر و مادرشان آدم معمولی باشند میدهند) نیستند و به خود می نازند و گندزاده هارا مسخره می کنند و همه را احمق می پندارند جز خودشان. (( خودخواه ))

کسانی در هافلپاف می افتند که شرایطشان جوری است که در سه گروه قبلی جا نمیگیرند

پدر و مادر هری در گروه گریفیندور افتاده بودند ولی زمانی که لرد ملدمورت ( سیاهترین جادوگر زمانه ) پدر و مادر هری را می کشد و به قصد کشت هری با ورد وحشتناک “آواداکداورا” ، ورد را به طرف هری می گیرد ورد به پیشانی هری بر می خورد و زخمی ایجاد کرده و برمیگردد و به خود لرد سیاه برخورد میکند و بدون اینکه کسی بویی ببرد کمی از خصوصیات ولدمورت به هری می پیوندد و از این رو کلاه گروه بندی زمانی که می خواهد فریاد بزند اسلیترین ، هری التماس می کند که کلاه او را در اسلیترین نیندازد و کلاه هم فریاد میزند : گریفیندور .

سنگی جادویی وجود دارد که ولدمورت با آن می تواند به جسم خود برگردد هری را بکشد.

به عنوان دانش آموز سال اول، هری کارهای کلاسیش را خیلی خوب انجام می دهد و همچنین ستاره تیم کوییدیچ شبانه روزیش می شود (کوییدیچ نوعی فوتبال است که روی دسته جارو بالا در هوا بازی می شود). اما همه چیز هم خوشحال کنندهنیست. چون که در کلاس های معجون ها، وردها و پرواز، هری همچنین باید با بعضی از دشمنان خطرناک و بدجنس مثل “دراکو مالفوی” روبرو شود و با جادوگری که والدینش را کشته، یعنی ولدمورت مقابله کند. هری همچنین باید از رازی پرده بردارد… یعنی محل قرارگرفتن سنگ سحرآمیز، سنگی جادویی که می تواند فلز را به طلا تبدیل کند را کشف کند. از این سنگ می توان معجونی مخصوص تهیه کرد که به مردم اجازه می دهد تا برای همیشه زنده بمانند. او سرانجام با کمک دوستانش آن را پیدا می کند و از دسترس ولدمورت دورش می کند.


نویسنده مطلب محمدامین انصاری